تبلیغات
دفتر سیمی

دفتر سیمی

.:: راه پیروزی اصلاحات : تاراندن حلقه ی تنگ مریدان ::.

فضای سیاسی ایران همواره غیر شفاف بوده است آنچنان که گاهی هیچگاه مشخص نمی شود که اعمال و عکس العملها چه زمانی استراتژی سیاسی است و چه زمانی حماقت و کوتاه بینی. نمونه اش بازیهایی که این روزها سر آمدن میرحسین و خاتمی و اجماع و رقابت به پا شده.

همچنان معتقدم باعث اصلی انتخاب شدن احمدی نژاد و بحرانی شدن اوضاع کشور و افسردگی و  به خواب زمستانی رفتن و مهاجرت بسیاری از جوانان فعال کشور , دارودسته ای بودند که از خاتمی بت ساختند. دار و دسته ای که چشمشان را به جامعه ی خاموش ایران بستند و تعجب آور پشت هاشمی ایستاند. کسانی که خاتمی را مراد گرفتند و حلقه ی مریدان را آنقدر تنگ کردند که مراد بیچاره دیگر جز صدای تشویقها و عشق درکردنها و گهگداری گلایه های با ناز و ادا چیز دیگری نشنید.حرف زد و عمل نکرد و وجدانش راحت بود که مردی با عبای شکلاتی که روی دستها می رود لابد بهترین روش را برگزیده است.

خاتمی مصدق نیست. نه هوشمندی او را دارد و نه کاریزمای او را. و جبهه مشارکت هم با آن جوانان تیتیش و طرز فکر دگم مرید پروری که برآن حکمفرماست اصلا شباهتی به جبهه ملی آن دوران  ندارد. جبهه مشارکت در ارتباط برقرار کردن با عامه ی مردم عقیم است و از آن طرف قدرت جذب جامعه ی تحصیل کرده ی خارج از کشور را نیز ندارد چراکه نمی تواند پاسخگوی سوالات بی پرده و بدون تعارف آنها از نظام باشد. جبهه مشارکت همواره در حال ماستمالی است. ماستمالی نقایص قانون اساسی , ماستمالی سواستفاده های مالی افراد حزب , ماستمالی تناقض گویی های خاتمی...و همه ی این ها را هم با شعر و شاعری و رمانتیک بازی و اشک و آه پیش می برد.

جامعه ی ما در این سالها تبدیل به بشکه ی باروت شده. فشار اقتصادی و احیای سنتهای پوسیده , تبعیض , اعتیاد و بیکاری و قولهایی که هیچگاه عملی نشده اند باعث افسردگی و خشم خاموش وسیعی شده است که لاس زدنهای قشری نازک به این یا آن کاندیدا عملا حس زیادی در آنها برنمی انگیزد. با این حال همین جمعیت خاموش , گرچه بسیار با احتیاط , اما کمی به جنبش اصلاحات خوشبین است. یکجور انتخاب بین بد و بدتر. در این شرایط , عاملی که می تواند اصلاحات را نابود کند تفاوت آشکار حرف و عمل سران آن است.

 اگر جنبش اصلاحات بخواهد در دوره ی بعدی ریاست جمهوری به حیات خود ادامه دهد باید ابتدا عوامل سودجو و پاچه خوار را از ساختارهای حزبی بیرون بریزد , و بعد زبان سخن گفتن با عموم مردم را بدست آورد. و اولین حرکت اینست که حرفهای دوگانه نداشته باشد... البته اگر با قرتی بازی و منفعت طلبی عده ای همین یک ذره خوشبینی مردم  هم به هدر نرود.

.

...............................................................................

پ.ن. لحن خاتمی در گذاشتن شروط برای موسوی را ببینید و خودتان قضاوت کنید.

پ.ن.2 روزنامه نگار شرمسار نباشیم ( مقاله ای است که این روزها خیلی هایمان به آن نیاز داریم)

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 26 اسفند 1387
ساعت: 12:17 ب.ظ


.:: حالمان بد نیست ::.

نه اینکه نمی نویسم. مشغولیتهایم زیاد شده اند و بجز یکی , هیچکدام "دل" مشغولی نیستند. می نویسم اما دیگر نوشته هایم شخصی نیستند. که مجال شخصی نوشتن نیست.( جمله ی معترضه: به ما یاد نداده اند که با یک دست چند هندوانه بلند نکنیم. تنها به ما یاد داده اند که هندوانه کم پیدا می شود. هر کجا دیدیش مثل خوره ها رویش بیفت و برش دار!) شاید هم هست و این منم که از شخص خودم فرار می کنم.

نه از کسی ناراحتم و نه با دیدن کسی آنچنان خوشحال می شوم(بجز بودن تو. که امکانش به بعیدی فاصله ی آن روزهاست تا امروز). دارم تمرین می کنم که لذتبخش ترین و زیباترین موضوع هر لحظه را پیدا کنم. و خیلی زیاد جواب می دهد و زندگی را قشنگ می کند.امتحانش کنید. حافظه ام شده اندازه ی حافظه ی یک جلبک! با این وجود , همان ساعتهای کوتاهی که توی راهم , پیاده روی در آریا شهر و خیابان سازمان آب یا نشسته روی کف زمین متروی کرج , دلتنگی سراغم می آید , که الحق باوفاست!

موضوعاتی مهم در دنیا وجود دارند که دلتنگیهایمان را باید کنار بگذاریم و سراغشان برویم.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: چهارشنبه 21 اسفند 1387
ساعت: 07:36 ب.ظ


.:: بازهم شهرزاد ::.

 

یکسال پیش همین روزها متنی از وبلاگ شهرزاد سپانلوی عزیز رو توی وبلاگم گذاشتم. هفته ی پیش داشتم ترانه ی بلوار میرداماد رو گوش می کردم و همون موقع  سر زدم به وبلاگ شهرزاد و دیدم دوباره به روز می شه. ایمیل زدم و خبر ترجمه ی متن رو دادم(بعد از یک سال!!) . حالا شهرزاد عزیز لطف کرده و لینک متن رو توی وبلاگش قرار داده. بسی شاد شدیم!
به امید روزهای شادتر و موفقتر برای این هنرمند دوست داشتنی.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: جمعه 2 اسفند 1387
ساعت: 02:16 ب.ظ


.:: سیاست عرصه ی اخلاق نیست اما... ::.


سیاست عرصه ی اخلاقگرایی نیست. خیلی راحت می شود از این هم فراتر  رفت و گفت سیاست عرصه ی کثیفی است. قبول. اما ساختار سیاسی هر چه هوشمندتر باشد توانایی تمیز نشان دادن خودش بیشتر می شود و در نتیجه نفرت عمومی تا حدودی کنترل می گردد. دروغ شاخدار گفتن یک سیاستمدار یا از حماقتش است و یا از وقاحتش. و در هر دوی این حالتهادور نیست که تیشه به ریشه ی خودش زده است. این را از من داشته باشید.

2- کردان را لاریجانی به صداوسیما آورد. در مدتی که لاریجانی و کردان مسئول بودند تغییر و تحولات بزرگی در بدنه و ساختارهای سازمان اتفاق افتاد. اصولا کردان آدم لاریجانی دانسته می شد... بعد از استیضاح کردان آمد جلوی دوربین و گفت من از اول هم دید خوبی نسبت به این آدم نداشتم و  ساعت ده شب زنگ زدم به احمدی نژاد و گفتم که این را وزیر کشور نکند(نقل به مضمون).
 

عکس و خبر که پیچید ، می آید و می گوید طرف جانباز نبوده بلکه معتاد بوده و  سابقه ی کیفری هم داشته. آقای رییس خوب می داند که پرونده سازی در این مملکت از آب خوردن هم آسانتر است. اما آیا نمی داند که یک معتاد خلافکار ، مفلوکتر و پست تر از آن است که بیاید و خودش را جلوی مجلس آتش بزند؟ خودسوزی جلوی درب مکانهای حساس اجتماعی  از قدیم الایام نشانه ی اعتراضات سیاسی و اجتماعی بوده است و یک معتاد دربدر اصولا دنبال این حرفها نیست...فهم این موضوع ساده تر از این حرفهاست!

4- بدا به حال ما اگر پلتیک خارجی بحران زده ی ما و مقابله ی فرسایشی با رویاههای پیر امریکایی و اروپایی و روسی( اگر روسیه را قدرتی مستقل به حساب آوریم) هم با همین منطق مضحک پیش رفته باشد.بدا به حال ما و شما، آقای رییس!
.
..........................................................

نگاه مسیح علینژاد به این موضوع و یک بازی تلخ وبلاگی

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: پنجشنبه 1 اسفند 1387
ساعت: 10:13 ق.ظ


.:: happy valentine's day ::.

 

محله ی ما محله ی اوباش ها است. محله ی معتادها ، فاحشه ها و زنهای صیغه ای و مواد فروشها. محله ی اعدامی ها. محله ی زنهایی که ماشینهایی می آیند و می برندشان و یا ماشینهایی که می آیند و مردهایی گردن کلفت ( که مو را به تنت سیخ می کنند)  وارد خانه ها می شوند.

محله ی ما محله ی ساختمانهایی است که یک شبه بالا می روند . محله ی ما محله ی بیغوله هاییست که آواره ها و دوره گردها در آنجا سر می کنند. محله ی ما محله ی کوچه های تاریک است. محله ی ما پر از زمین های خالی است که پشت هر دیوار ، جوانکی سرنگ به دست روی زمین افتاده .

محله ی ما محله ی دخترهای معصومی است که پدرهای معتادشان از سر خماری می دهندشان به یکی مثل خودشان.محله ی ما  هر روز و هرروز به چشم خودت می بینی که گلهای سرخ ذره ذره توی اسید می سوزند.


محله ی ما محله ی جوانهای افسرده ست. جوانهای سرخورده ، بی تفریح و بی آینده. جوانهایی که پناهگاهشان قهوه خانه ست و دود و الکل سفید. جوانهایی که ته قصه رسیده اند. جوانهایی با چشمهای مرده ، که عمرا از ظاهرشان بفهمی که تحصیلکرده اند.
.

توی تاریکترین حاشیه های این جامعه نفس می کشم. قسمتهای تاریکی که توی هیچکدام از تبلیغاتی که از ایران می کنند و نشان می دهند نیست. قسمتهای تاریکی که در هیچکدام از پروژه های دموکراتیک و در هیچکدام از بحثهای روشنفکرانه و ادیبانه ی آن بالا ها دیده نمی شود... آدمهای اینجا با پوست و خون و گوشت زندگی تاریک و بی رحم را لمس می کنند. به این محله ها می گویند یتیم آباد ، شورآباد ، زورآباد، ظلم آباد...محله هایی که مواد فروشها بر آن حکومت می کنند.

 من اهل نیمه ی تاریک این سرزمین شده ام. از غم چشمهایم ، تلخی نگاهم و خشونت لحنم دلگیر نباش... آهان ، راستی ، ولنتاینت مبارک.
.

 

از آن متنهای چپ پسند بودها! این هم برای پویا ی خائن بی دین و وطن که خنگ باقی مونده!! :دی

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: جمعه 25 بهمن 1387
ساعت: 09:48 ب.ظ


.:: Jacob's dream ::.

 

داستان از آنجا آغاز می شود که ربکا ، مادر یعقوب ، او را تحریک می کند تا در مورد برادر ناتنی اش عیسو ، به پدرش اسحاق بدگویی کند و جانشینی پدرش را به دست آورد. عیسو از قصد آنها آگاه می شود و نقشه ی قتل برادرش یعقوب را می ریزد.
اسحاق پیر متوجه قضایا می شود. و یعقوب را از خانه طرد می کند. ( سر عیسو نمی دانم چه بلایی می آورد!) از اینجا به بعد داستان یعقوب است که به مدت بیست سال آواره می ماند.

در اولین مرحله ی آوارگی یعقوب ، یکی از شبها که رو به آسمان دراز کشیده بود و سرش را روی سنگی گذاشته و تاریکی او را در بر گرفته بود ، خدا به سراغش می آید. یعقوب در رویا می بیند که نردبانی از آسمان(بهشت) تا زمین می آید. بالای نردبان، خدا ایستاده و پایینش مردی غمگین. و می بیند که آن مرد خود اوست. در میان این نردبان هم فرشتگان در حال بالا و پایین رفتنند.
رویای یعقوب در چهار مرحله اتفاق می افتد. در مرحله ی اول او می بیند که خدا به او بهشت را نشان می دهد و می گوید: بهشت از آن تو و ذریه ات است (هدیه).


The land whereon thou liest, to thee will I give it and to thy seed
 

در مرحله ی دوم خدا می گوید: من با توام ( هدیه و هدیه دهنده).


I am with thee


 در مرحله ی سوم خدا می گوید : هر جا که بروی در پناه من خواهی بود.


I will keep thee in all places whither thou goest


 و در مرحله ی چهارم خدوند به او می گوید : من تو را به سرزمینی که به آن متعلقی خواهم برد.مرحله ی چهارم در سالهای پایانی آوارگی یعقوب اتفاق می افتد. و یعقوب به همراه خانواده اش به بئر شبع باز می گردد.


I will bring thee again into this land


..........................................................

داستان کامل رویای یعقوب در کتاب پیدایش باب 28 موجود است. من از اینجا نوشتمش . با الهامگیری از داستان رویای یعقوب قطعه های موسیقی مختلفی ساخته شده است که از جمله ی آنها می توان به قطعه ای کلاسیک به همین نام از پندرسکی ،  ترانه ای زیبا و الهامگیری هوشمندانه از آلیسون کراس و اجرایش به سبک کانتری ، قطعه ای از گروه  ×روز آتش× و آهنگ و ترانه ای از سارا ویلیامز اشاره کرد.
 

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: جمعه 25 بهمن 1387
ساعت: 10:51 ق.ظ


.:: انگیزه ی پنهان ::.

 

چه کلماتی انتخاب کنم که حرفم پرت و پلا نشود؟ اصلا مگر می شود طوفان را به غایت توصیف کرد و آنوقت کلماتت آشفته و گردبادی نشوند؟مثل کاغذهایی که توی باد می چرخند و هر چه می خواهی جمعشان کنی نمی شود.
 دوستی می پرسید چرا تو همیشه در حال فکر کردنی؟ احتمالا حتی در خواب هم فکر می کنی...می دانی مثل این است که کسی ، جایی ، چند دقیقه ای کنارت راه بیاید. و بعد بدود . و تو سالها رد پاهای او را دنبال کنی. بدوی. بدوی . شب و روز.دیوانه وار.با زجر، ریاضت و رنج.
معلم کوچولوی من.روزی می شود که مرا همانجا که باید باشم ، خواهی دید.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: چهارشنبه 23 بهمن 1387
ساعت: 08:53 ب.ظ


.:: maju ::.

 

پدر شدنت تبریک مسعود جان.


چند وقت پیش بود که به دوستی می گفتم من توی ذهنم بچه ام را بزرگ می کنم ، مدرسه می برم ، چیز یادش می دهم. دلم نمی خواهد اینجا باشد... حالا می توانم حست کنم که فرزند جدیدت چقدر برایت عزیز است و می دانی جایش همانجاست: پشت شیشه ی جادویی مانیتور که من را و تو را و خیلی دیوانه های دیگر را برد و برد و برد تا آنجایی که دیگر آدمهای اطرافمان ما را نمی بینند...می گویم نکند ما هم در دنیای مجازی زندگی می کنیم؟تصور کن که دست ماجو را گرفته ای و روی یک تپه ی پر از چمن دارید می دوید.


هی...مسعود.


توی چشمهای پسرت که نگاه کردم ، معصومیت و بهت زدگی و غمناکی غریبی دیدم. و کمی بعد تو را ، و خودمان را . و حس کردم انگار توی همه ی آن لحظه های غریب با ما بوده. مثل نطفه ای کوچک سالها درونت زندگی کرده ... کودکیی که در دنیای مصنوعی بزرگترها گذشت ، بلوغ پرحسرت ، روزهای کشدار آن باتلاق که اسمش را دانشگاه گذاشته بودند ، غم از دست دادن عشق هایمان ،  شبهای سیگار و موسیقی و زندگی روی لبه ی امید و نابودی. روزهای قدم زدن از عظیمیه تا مترو و حرف زدنهایی که آراممان می کرد و  بزرگمان می کرد و نشئه مان...همه را توی چشمهای معصوم و خنگ و غمگین پسرت دیدم.


دروغ است اگر بگویم بعد از دیدن ماجو چشمم پر از اشک نشد.


مبارکت باشد رفیق.

.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 14 بهمن 1387
ساعت: 08:47 ب.ظ


.:: I know you’d sing me soothing songs ::.

 

If you were a cowboy, I would trail you
If you were a piece of wood, I’d nail you to the floor
If you were a sailboat, I would sail you to the shore
If you were a river, I would swim you
If you were a house, I would live in you all my days
If you were a preacher, I’d begin to change my ways

Sometimes I believe in fate
but the chances we create
always seem to ring more true
you took a chance on loving me
I took a chance on loving you

If I was in jail I know you’d spring me
If I were a telephone you’d ring me all day long
If I was in pain I know you’d sing me soothing songs

Sometimes I believe in fate
but the chances we create
always seem to ring more true
you took a chance on loving me
I took a chance on loving you

If I was hungry you would feed me
if I was in darkness you would lead me to the light
If I was a book I know you’d read me every night

If you were a cowboy I would trail you
If you were a piece of wood I’d nail you to the floor
If you were a sailboat I would sail you to the shore
If you were a sailboat I would sail you to the shore

 

katie melua -- if you were a sailboat

 

پ.ن. هنوز و همچنان محبوبترین خواننده ی زن من. به قول ظریفی , یک روح سالخورده در جسمی جوان.

 

Katie Melua

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: شنبه 12 بهمن 1387
ساعت: 03:04 ب.ظ


.:: در باب رکن چهارم--2 ::.

 

"جامعه ی بسته ، انتقاد را برنمی تابد." این بعنوان یک اصل در فرهنگ عمومی و در همه ی رفتارها و روابط انسانی در این جوامع ، جاری است. اما مدیا ساختاری است که در اجتماعات مدرن زاییده شده و رشد کرده است. و هدفش انتقال حداکثری اطلاعات به دلیل ایجاد پرسش در مخاطب است. پاسخ این پرسش گاه در مخاطب است و گاه مخاطب می بایستی برای پاسخش دست به تحرک بزند که نتایج این تحرکات به جنبشهای اجتماعی منجر می شوند. پس بطور کلی ، رسانه یک ابزار برای تغییر و حرکت اجتماع است و این از اساس با ساختار جوامع بسته در تضاد می باشد.

اما ، همانطور که در قسمت اول نوشتم ، هیچ قدرتی در جهان امروز بدون در دست داشتن رسانه ی قوی نمی تواند باقی بماند. از این رو حکومتهای جوامع بسته نیز در حد توان خود دست به ساخت مصنوعی رسانه می زنند. از این جهت می گویم مصنوعی چون رسانه نیز مانند ساختارهای دیگر اجتماعی برآمده از زیرساختارهای اقتصادی تاریخی و فرهنگی هر جامعه است و وارداتیش مانند وصله ای ناجور می نماید.

حال این سوال مطرح می شود که رسانه ی وابسته به قدرت چگونه می تواند هم وجود داشته باشد و هم کارکرد اصلی خود را ( که طرح پرسش است و هستی رسانه و کارکردش علت و معلول بلاواسطه ی همند) داشته باشد و هم بنیانهای پوسیده ی اجتماعی را زیرسوال نبرد؟ جوابش ساده است : پرداختن به موضوعات فرعی و بزرگ کردن آنها. و ارضای کارکرد انتقادی رسانه با تنزل به موضوعات روزمره و کوچک و موضوعاتی که بودن و نبودنشان تاثیر آنچنانی بر جامعه نمی گذارد. و راهش استفاده از قدرت مالتی مدیا در حول کردن موضوعات و تحت تاثیر قرار دادن مخاطب است.

کلیپهای موسیقی خالتور ، پرداختن به موضوعات دم دستی خنثی ، انتقاد از آسفالت خیابانها و تعویق اتمام پروژه های عمرانی ، کیفیت پایین ماست و دوغ ،  گزارش کارهایی که در انجمنهای خیریه انجام می شود ، نشان دادن و توی چشم آوردن ظلمهایی که بر مردم هزاران کیلومتر دورتر روا می شود...داغ کردن بحث و جدلهایی که از هر جبهه شود کشته سود اسلام است!

در این میان اما ، گاهی افرادی در این رسانه ها یافت می شوند که دست خود را- یا به عبارتی پای خود را- روی رگهایی می گذارند که اگرچه با سیاست کلی آن رسانه ناسازگار نیست اما در جاهایی باعث تنش می شود.( دقت کنید که می گویم "افرادی" . نه طیفی یا جریانی. و افراد همیشه استثنا هستند.)

نمونه ی جدیدش برنامه ی نود است . برنامه ای که با هوشمندی و پشتکار عادل فردوسی پور ، یک تنه مسئولیت واقعی یک رسانه ی فوتبالی را در کشور به دوش می کشد.برنامه ی نود یک برنامه ی تخصصی فوتبالی است و ساختارهای فوتبال را در کشور به نقد می کشد و در مسیر خودش درست ترین کاری که یک رسانه باید انجام دهد را انجام می دهد. و چون تغییرات در فوتبال کشور ، خط قرمز صداوسیما نیست دست عادل تا حدود زیادی باز است و از همه بهتر اینکه آقای ضرغامی نیز پشتیبان برنامه است×. اینجاست که صداوسیما کارکرد واقعی یک رسانه را به نمایش می گذارد : سایش به ساختارهای پوسیده. حرفهای مخالفان  برنامه ی نود را بشنوید: درجهت تضعیف نظام عمل می کند.جو را متشنج می کند...
تشنج فضا و تضعیف نظام(ساختار) در حقیقت همان انتقاد و تلنگر به بناهای پوسیده است با کلمات دیگر . اینها حرفهای کسانی است که منافع مادیشان در باقی نگه داشتن ساختارهای فاسد است و از اینکه بهشان تلنگر زده شده عصبانیند . و تغییر را تضعیف  و تشنج می نامند.

عکس العمل مسئولین ورزشی کشور دور از انتظار نبود. چراکه جامعه ی بسته ، انتقاد را برنمی تابد. حرکت صداوسیما نیز در این مورد ، یک کار رسانه ای خالص بود و قابل تقدیر.اما آیا این رسانه ی عریض و طویل با این سرمایه های هنگفت مادی و معنوی ، می تواند کارکرد یک رسانه ی واقعی را در همه ی ابعاد جامعه داشته باشد؟


...........................................................
 × ضرغامی فرای دیدگاههایش ، "مدیر" خوبی است . تا الان پای حقوق زیرمجموعه اش تا آنجا که محدوده ی قدرتش اجازه می دهد خوب ایستاده است و این ستودنی است.اما بطور مثال آقای دکتر خجسته مرد باسواد و  بافرهنگی است و برایش احترام زیادی قائلم اما بعید می دانم اگر روزی رییس صداوسیما شود بتواند قلدری یک مدیر را در اجرای برنامه هایش به خرج دهد.

.

...............................................

پ.ن. این کنار وبلاگ ،  آرشیو سالهای 85 و 84  را نشان نمی دهد. نمی دانم مشکل از میهن بلاگ است یا از قالبم.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: پنجشنبه 3 بهمن 1387
ساعت: 09:25 ب.ظ


.:: در باب رکن چهارم ::.

 

دکتر مهاجری وقتی خواست رسانه را برای ما تعریف کند ، یک رودخانه روی تخته کشید و اسم یک طرف آن را حکومت و طرف دیگر را مردم گذاشت.بعد از ما پرسید چطور می توانیم از این سمت رودخانه به سمت دیگر آن برویم؟ هر کس چیزی گفت. از شنا کردن و قایق تا هلیکوپتر! استاد سنگی وسط رودخانه کشید و گفت : این رسانه است!
برخورد با رسانه ها در دنیای امروز دیگر موضوع مضحکی است و حکومتهای توتالیتر هم دیگر می دانند که حتی برای آنها هم سودمند است که در عرصه ی رسانه ها رقابت کنند و به قاعده ی بازی احترام بگذارند. اما متاسفانه در کشور جهان سومی ما با وجود اینکه صدا و سیمای دولتی  بطور روزافزون تقویت مادی و معنوی می شود، هنوز نهادها و ارگانهای زیرشاخه از روشهای عهد عتیق برای برخورد با سیل رسانه استفاده می کنند و در دراز مدت تیشه به ریشه ی خودشان می زنند.
دو نمونه ی همزمان را این روزها مشاهده می کنیم. نمونه هایی که اگرچه در دو جبهه ی فکری و اقتصادی و سیاسی مختلف فعالیت می کنند اما نحوه ی برخورد با هر دو ی آنها یکسان و سلبی است: بی بی سی فارسی و برنامه ی نود.

 

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: سه شنبه 1 بهمن 1387
ساعت: 08:29 ب.ظ


.:: حقیقت اینه ، ما سرابیم. به اسم دریا تو کتابیم ::.

حرف عاشقونه ی خوبی ندارم
خسته ام از راه ، شوق پایکوبی ندارم

چند تا هم غصه می خوام ، چندتا مث من
که بشینیم دور یه چراغ روشن

قلب سنگینمونو زمین بذاریم
همصدا بگیم که ما قلبی نداریم...

 

زویا زاکاریان

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: پنجشنبه 26 دی 1387
ساعت: 10:10 ق.ظ


.:: .. ::.

.

نفرینم کرده ای لابد که هنوز که هنوزست میان هزارتوهای تاریک و خالی از تو در درونم می دوم.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: یکشنبه 22 دی 1387
ساعت: 04:24 ب.ظ


.:: email--2 ::.

این متن رو برام ایمیل کردن. خوندنش خالی از لطف نیست.

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند
.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد
.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد
.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،


کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت
.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد
.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود
.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود
.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟


یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

بنقل وترجمه از
Effective club

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: جمعه 20 دی 1387
ساعت: 11:26 ق.ظ


.:: تکرار حلقه وار دلتنگی هولناک ::.

 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود

سهراب

.


این طرحی است که این روزها جلوی چشمم رژه می رود. طرح آدمی که دستش را دراز می کند تا به چیزی برسد اما آن *چیز* با یک فاصله ی زمانی از او قرار دارد و فاصله ی زمانی , یعنی تغییر کردن همه موقعیتها و آدمها و حتی خودت ... و حالا هیچ کاری نمی توانی بکنی. نمی توانی خود الانت باشی و به آن زمان بروی. و این یعنی تکرار حلقه وار نومیدیی هولناک. و این یعنی همین تصویری که رو به رویم است: دستی که از باتلاق دراز می شود اما به هیچ کجا نمی رسد. 

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 2 دی 1387
ساعت: 04:25 ب.ظ


.:: بدان صورت که راهت بست منگر ::.

 

 

حاجی ما که گفته بودیم زندگی عینهو مسجده و هر کاری که توی مسجد جواز نداره. گفته بودیم که یا باید سر حرفت ,  پای حرفت ( فرقش چیه؟) واستی یا اینکه از اون کارای گنده نکنی و حرفای بزرگتر از دهنت نزنی که لبات ترک بخوره. ما که گفته بودیم که این جماعت پریشون که میان نماز می خونن  و میرن , یه مشت آدم ساده ان که مهر نماز و صاد گفتن آقا واسه دلخوش کنکشون بسه. دیگه چه مجالیه واسه تعقیبات؟ اصلا داداش من ,  تو هر چی می کشی از همین تعقیباته. بی خیال شو. دو رکعت نمازتو بزن کمرت  و برو دیگه... جون تو اینقدر حال می ده که نگو. رفتنو میگم ها.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: شنبه 30 آذر 1387
ساعت: 04:09 ب.ظ


.:: چه جوری؟! اینجوری؟! ::.

.

1- سفارتهای کشورای بزرگ دزدن. ایمیل اومده که گرین کارد برنده شدی برو سفارت نزدیک محل سکونتت برای مصاحبه. پول هم نمی خواد به ما بدی , همون سفارت و روز مصاحبه پول رو پرداخت کن. طبق معمول باور نکردم.  پیگیری کردم , اهل فن گفتن که خود سفارتخونه ها از همه دزدترن. پولا و اطلاعاتت رو میگیرن و بعد میگن رد شدی. جالب اینجاست که من اصلا لاتاری ثبت نام نکردم به عمرم! ... بچه ها! مواظب باشیییید!

.

2- دیروز عنر عنر پاشدیم رفتیم مسابقه ی 101 سگ خالدار! سوال اول یه سوال مذهبی بود و پنجاه و هفت نفر اشتباه جواب دادن. مدیر صحنه کات داد , گفت جواب سوال اینه آی کیو ها آبروی هیات رو بردین! بعد ممدوح دوباره سوال کرد , دوباره ده نفر اشتباه زده بودن! خلاصه تا آخر مسابقه چند بار سوال عوض  کردن و چند بار جوابا رو از بیرون گفتن. ما هم هر بار حذف می شدیم و می خندیدیم. تازه کسی که مسابقه می داد گفت بچه های دانشکده ی ما از نخبه های جامعه ان! ...عصر هم گشنه و تشنه پرتمون کردن بیرون و اومدیم دانشکده دیدیم غذا نیست. شلوغ کردیم , گفتن برید کافی شاپ تا پونصد تومن هر چی خوردین به پای دانشکده. تا پونصد تومن هم فقط نیمرو می دادن!

اما دو تا خوبی داشت. یکی اینکه کنارم آهنگساز مسابقه نشسته بود که پسر نسبتا باحالی بود و واسه پر شدن صد نفر اومده بود نشسته بود, گرچه یه کم که گذشت یه خانوم چادری ولی از اون مدلای ملوس که وقتی می بینیشون فکت می چسبه به زمین اومد کنارش نشست و هر دو مون همدیگه رو بیخیال شدیم و جوابا رو  به اون می رسوندیم! خوبی دومش هم این بود که با هر چی دختر خوشگل توی دانشگاه بود عمل شریف لاس رو استاد کردیم و منصوره که تقریبا همه جا باهام بود از خنده روده بر می شد و به القاب *چشم چرون* و * بچه پررو* و * مال مردم خور(!)* و چندتا چیز دیگه مفتخرمون کرد. خلاصه اینکه با هفت هشت نفر از اون کار درستاش به مرحله ی سلام و علیک همیشگی رسیدیم تا باقیش دیگه  هر چی قسمت باشه!

.

3- هفته ی پیش شکلات اومده بود تهران و رفتیم با تنی چند از وب نویسان به صورت لایت خوش بگذرونیم. بچه ها همه خوب بودن و خوش هم گذشت. تیتا هم که وقتی آدم می بیندش به گرگهای شهرستانی حسودیش می شه یرای من فال قهوه گرفت و توش پر بود از چکش و میخ و سیخ و زندون و سگ و زن و صحنه های مستهجن که با ذکر جزییات در گوش بقیه ی دخترا گفت ولی به خودم نگفت! ضمنا با پویا رفته بودم و گفتم ایشون یکی از مدیران بلاگفا هستن!...خلاصه خوش گذشت. از همه بهتر مانی بود که عاشق نگاه کردن و خندیدنش شدم و حیف که محترمانه بیرونمون کردن وگرنه دلم می خواست بیشتر پیشش باشم. 

.

4- امروز برای اولین بار با میکروفونای استودیو صدامو ضبط کردم و عجب کیفیتی داشت لامصب. عجب صدایی داریم خودمون خبر نداریم! تا الان با ویس ریکوردرم صدامو ضبط می کردم که پر از نویز محیطی و هیس ضبط می شد. فردا صبح توی صبح دانش پخش می شه . بشنوین.

ضمنا با پروفسور ثبوتی که پریروز حرف می زدم و امروزتوی مثلث پخش شد, بعد از مصاحبه  توی چند جمله حرفایی بهم زد که بهمم ریخته و احتمالا باعث تصمیمات جدیدی توی زندگیم بشه.

.

5- اینم یه پست طولانی عوض این یه مدت که بعلت مشغله و بی حوصلگی و دلتنگی نبودم.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 25 آذر 1387
ساعت: 05:39 ب.ظ


.:: 19 آذر روز دانشجو مبارک باد! ::.

 

خب شونزدهم که دانشگاه دست خ.ا.ی.ه مالان بود و اصولا ما رو مرتد و نجس می دونن و از سگ کمتر. هفدهم و هیجدهم هم که دست یه مشت جوجه چپ بیسواد پرمدعای قرتی بود که ادعای ماتحت خر پاره کنشون مانع از این میشه که  امثال ما رو اصولا آدم حساب کنن چه برسه به دانشجو. می مونه امروز که اتفاقا چه جالب که عید قربان هم هست. این تقارن رو به فال نیک می گیریم و به اعم دانشجویان ،  از ندید بدید سرخورده ی بی پول سیگاری خیابون متر کن علاف تا جنتو سوار  آخر هفته پارتی به راه تعطیلات خارج برو ی بی خیال دنیا تبریک عرض می نماییم. نقطه.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: سه شنبه 19 آذر 1387
ساعت: 12:42 ب.ظ


.:: پر از پاییزه تقویم ::.

حس می کنم حرام شده ام. هر چه روزها به در و دیوار می زنم باز شب که می شود سراغم می آید. حس حرام شدن . جوانه نزده ,  پوسیدن. وقتی سر شاخه هایت را توی خاک فرو کنند تا زیر زمین رشد کنی نه توی آسمان.

  وقتی لب پنجره ی کنار دستم می ایستم که کوههای برفی , تپه ی پشت ساختمان  با درختان رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر در سطح کوچک آن جا می شود حس حرام شدن پرتابم می کند به حسرتی عمیق ...عمیق... و هنگامی که روی خیابان خیس تا مچ پایم خیس می شود دیگر نه به برگهای پاییز , که به چراغ ماشینها و خیابان نگاه می کنم که توی باران انگار از پشت لیوان بلور نگاهشان می کنی. و آخ که چقدر  دلم می خواهد یکی از شعاعهای نور را بگیرم و بروم به آن سرچشمه ی روشن بی سمت. و آخ که چقدر دلم می خواهد از پنجره ی اینجا پرواز کنم و بروم....بروم...

..............................................................

پ.ن. برنامه هام   هفته ی بعد برنامه های آبان و آذر رو هم خواهم گذاشت.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 11 آذر 1387
ساعت: 06:28 ب.ظ


.:: من به فکر غربت مسافرام ::.

 

توی این اوضاع که  فرمان گرگ کشان  صادر شده است, بلاهت آدمهای این اهالی و این تاریخ از سرزمینمان جای دیگری هم خودش را نشان داد. ما آدمها موجودات پستی هستیم. به دست خودمان مادرمان را می کشیم و شناسنامه ی خودمان را توی آتش می اندازیم. درختها شناسنامه ی زمینند. اوراق شناسایی هر سرزمین. حالا به بهانه ی مبارزه با خرافه پرستی , چند اصله از درختان چندصد ساله را در گیلان و قم قطع کرده اند. و با افتخار هم گردن فراز می کنند که ما مبارزین علیه خرافاتیم! آنهم  توسط اره!

کار دنیا را ببین.

درخت در عرفان ما  گاهی نماد حکمت است. گاهی نماد انسان و گاهی نماد خدا حتی. نماد صبر و رشد در سکوت. نماد همه ی آنچه که زندگی نامیده می شود. و ما به طرفه العینی  زندگی های عمیق چند صد ساله را باد فنا سپردیم. 

اینجا دارد اذان می گوید و چشمم خیس می شود از غربت پیامبری که  درختان را و حیوانات و انسان را به غایت دوست می داشت و پیامش مگر جز این بود؟ و حالا به نام او سایه ی تبر بر هر سه می افتد.  بر هر یک  به نوعی.

.............................................................................

پ.ن. امروز مصاحبه ای کردم با مژگان جمشیدی در این مورد. لینکش را برایتان خواهم گذاشت. 

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: شنبه 9 آذر 1387
ساعت: 04:39 ب.ظ


.:: یادم بمونه ::.

۱- شیش سال پیش بود ، شایدم هفت سال پیش که سر کلاس دیفرانسیل دوی پیش دانشگاهی (‌تنها درسی که کلاس کنکور رفتم)  ،‌داشتم از آقای معلم سوال می پرسیدم که یکی از دخترهای چادری گفت آقا ما اینجاها رو خوندیم بچه ها هی سوال می پرسن ، منم که از همون اولش پررو بودم بلافاصله گفتم هر کس نمی خواد بشنوه به سلامت! چند لحظه بعد دختره پا شد از کلاس رفت بیرون ،‌بعدشم دوستش رفت و یه ربع بعد که آنتراکت بود دیدم دختره (‌که اسمشو  یادم نمیاد) نشسته بود توی آبدارخونه ی آموزشگاه و داشت گریه می کرد و اون دوستش هم کنارش نشسته بود و داشت دلداریش می داد. حالم گرفته شد. گفتم بابا من حرفی نزدم که . شوخی کردم و ما با هم دوستیم و ... از این خزعبلات. اونم دید من اینطوری می گم گفت نه آقای فلانی تقصیر شما نیست. تقصیر ایناست که واسه شما خواستن کلاس اضافی بذارن ،‌انداختنتون توی کلاس ما! ... خب منم تا اون موقع نمی دونستم قضیه از این قراره. خلاصه اون موضوع با یه بستنی و معذرت خواهی حل شد.

۲- ترم پیش کلاس ما با  کلاس دانشجوهای ژورنالیسم (‌که همه شونم خانومن) یکی بود. الان هنوزم دوستی ترم پیشمون باقی مونده. اما موقعی نیست که توی بوفه یا راهرو ها یا هرجا همدیگه رو نبینیم و تن مرده های همدیگه رو توی قبر نلرزونیم! حرفایی به هم می زنیم که گاهی خودمونم تعجب می کنیم که واسه کم نیاوردن چه چیزایی داریم به هم می بندیم! و کسی هم چیزی به دلش نمی گیره. مخصوصا اگه مث راحله ، رادیویی باشن که دیگه هیچی. پررو و زبون دراز و  صدالبته با جنبه.

سه شنبه سر کلاس بچه های علمی کاربردی بودم و داشتم نوسان درس می دادم. بچه های ترم اولی هستن. پای تخته یه چیزی نوشتم و برگشتم رو به بچه ها و منتظر شدم تا اون عبارت توی کله ی بچه ها فرو بره. دیدم یکی از دخترا(‌که شاگرد زرنگ اون کلاس هم بود)  همینطور زل زده به من. یه جورایی می خواست بهم بفهمونه که من اینا رو زود یاد گرفتم.

همینطور از دهنم  با همون لحن مخصوص آدم ضایع کنم پرید که  *تخته رو نگاه کن!‌...منو نگاه می کنه!* بچه ها زدن زیر خنده .بلافاصله  پشیمون شدم. بعد دیدم توی چشم دختره اشک جمع شد. خیلی دلم سوخت. از اون دل سوختنا که آدم نمی دونه چه گهی باید بخوره.

یه مساله دادم به بچه ها و گفتم حل کنین. بعد رفتم از پشت خم شدم روی گوش دختره ( که اسمشو هم نمی دونم) و گفتم : اگه من بچه زرنگا رو اذیت نکنم پس کیو اذیت کنم؟! برگشت و با چشمای نیمه اشکالودش که زور میزد معلوم نکنه و با یه حالتی که توی لحظه ی آروم شدن سراغ آدما میاد نگاهم کرد و بعد خندید. خیالم راحت شد. بعد به دوستش که کنارش نشسته بود به شوخی گفتم ببین چقدر تمیز مساله رو حل کرده؟ یاد بگیر! اونم گفت استاد خب منم حل کردم! و دفترشو نشونم داد.  برگشتم به همون دختره گفتم خب تو هم از این یاد بگیر! مث همه ی دخترای هیجده نوزده ساله که بخاطر هر موضوع کوچیک و بیمزه ای می خندن ، زدن زیر خنده.

.

۳- این اتفاق افتاد که یادم بیاره اگه من و هم سن سالام  توی این سالا جر خوردیم و دیگه خیلی چیزا برامون مهم نیست،‌ دلیل نمی شه که آدمای معصوم توی دنیا وجود نداشته باشن. هنوز هستن و  باید هوای دلشونو داشت. یادم بمونه که ما هم از اول که اینجوری نبودیم!

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: پنجشنبه 7 آذر 1387
ساعت: 01:13 ب.ظ


.:: خنده هامو پس می گیرم ::.

 

اس ام اس می زنم که آدمها برای اینکه بتوانند کنار هم زندگی کنند قوانینی وضع می کنند ، بعد همین قوانین نانوشته باعث انزوایشان می شود. خنده دار نیست؟ می گویم آدمها وقتی شکم و لای پایشان سیر است توهم پیغمبر بودن برشان می دارد . وقتی هم گرسنه باشند از عالم و آدم طلبکار می شوند. بهش می گویم گیر کرده ام بین پیغمبرها و عقده ای ها و آدمهایی که بین این دو وضعیت در نوسانند. می گویم آدم توی زندگیش به جایی می رسد که دیگر دلش نمی خواهد حتی معام.له اش را هم به این بی معرفتها حواله کند. اس ام اس می زنم که ایده آلها و استعدادها و عشق و امنیت و امیدم توی این فرهنگ ک.ری به باد رفت. از خیلی چیزها  برایش می گویم....
.
بالاخره زنگ می زند . می گوید: چته پسر؟ اذیتت می کنن؟...صدات چرا گرفته؟
.

....................................................
پ.ن. آلبوم جدید فرزاد فرزین به اسم ×شوک× خیلی قشنگه. دانلودش کنین. وقتی اسم آلبومشو سرچ می کنی یه صفحه هایی میاد که میگه حق کپی رایت رو رعایت کنین و آلبوم رو بخرین و... تا اینجا مشکلی نداره. مشکل اینجاست که آلبوم رو با عذاب وجدان (!) دانلود می کنی و می بینی یکی از آهنگای آلبوم ، کپی از آهنگ معروف و زیبای incomplete از بک استریت بویزه!
الان به ما می گن شاه دزد دیگه؟!

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: شنبه 2 آذر 1387
ساعت: 10:20 ب.ظ


.:: پوچی ،‌مهربانی و تنهایی ::.

 

وجود من آمیخته ای از این سه است. اولی را به تجربه دریافته ام ، دومی میراث اجدادم است و سومی سرنوشت حاصل از طرد دروغ از زندگیم.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: دوشنبه 27 آبان 1387
ساعت: 10:21 ب.ظ


.:: مکتب شیکاگو در بطن برجهای ولنجک یا باران ریز روی دانشجوهای قرتی و هیز یا کمیابی من یا یک چیزی توی همین مایه ها ::.

 

خب موجود بی خیال و ابلهی مثل من کم پیدا می شود. رادیو را این هفته کلا پیچاندم تا خیر سرم بنشینم درس بخوانم ، به قول فتحعلی اویسی *عنر عنر* رفتم تا دانشگاه بهشتی تا چهارتا ژورنال آیتریپلی مفتی پیدا کنم آنهم برای عهد تیرکمان سنگی شان (‌ آخر شماره های چند سال اخیرش را  به برکت شجاعت و دلاوری و استکبارستیزی و مشت محکم و جوانان هسته ای مان ،‌ تحریم هستیم. البته تاجیک ها و ترکمن ها و ارمن ها و آذری ها سفارش می دهند که اگر بخواهیم می توانند لطف کنند و البته با قیمت دوبل و سوبل ،‌ برایمان بخرندشان...)  بگذریم. رفتم توی باران ریزی که می بارید و برجهای ولنجک را رمانتیک تر می کرد ژورنالها را گرفتم و برگشتم دانشکده ی تکنوآرت خودمان که جز قرتی بازی کار دیگری از دانشجوهایش بر نمی آید ... الان هم البته نمی شود گفت لایشان را باز نکردم. نه اینکه لایشان را باز کرده باشم ، که به این خاطر که فایل پی دی اف هستند و *لا* ندارند که باز شود! اما کلا هنوز سراغشان نرفتم.
قرار بود سه شنبه همین هفته ای که گذشت یک مقاله بر اساس طبقه بندی جهانی علوم اکوستیک بنویسیم و تحویل استاد بدهیم و از یک ماه پیش هم وقت داشتیم.  روز شنبه همه دنبال موضوع مقاله بودیم! یکشنبه عصر همگی به این نتیجه ی تلخ رسیدیم که مقاله ها امکان ندارد  تا سه شنبه حاضر شوند! بهمین دلیل ساده و با یک حرکت پراگماتیک ،‌کلاس را با تئوری *مقاله یا بربریت* به حکم دادگاه صحرایی ، تعطیل کردیم.
سرتان را درد نیاورم ،‌به همان حکم صحرایی کلاسهای دیروزمان هم رفت روی هوا و استاد موسیقی که جلسه ی قبلش تهدیدمان کرده بود که اگر  همه تان نتوانید تا هفته ی بعد (‌یعنی همین هفته ای که گذشت)‌ نتها را روان بخوانید من دیگر نمی آیم سر کلاستان ، دیروز احتمالا بعد از یک گریه ی مفصل از دیدن کلاس خالی (‌یا بگویم *خالی کلاس* که شاعرانه تر شود!)‌ ،‌استعفانامه اش را داده دست مدیر گروه و در مه ناپدید شده!
الان هم که روبرویتان نشسته ام و دارم با حوصله ی تمام شرح حال می نویسم  از امتحان هفته ی بعد هیچی نخوانده ام ، تکلیفهایم همه مانده اند ،‌آن مقاله  که اصلا هنوز ابسترکتش را هم ننوشته ام. درسهایی که باید در کلاسهای حل تمرینم بگویم را هم مرور نکرده ام. چون اسمش حل تمرین است اما باید رسما درس بدهم بهشان. الان هیچکدام از اینها را انجام نداده ام و دارم برای شما می نویسم ،‌قبلش هم داشتم با نیما که الان فرودگاه مسکوست اس ام اس بازی می کردم ،‌بعدش هم می خواهم زنگ بزنم رضا غول بیاید اینجا ،‌قهوه بخوریم و بحث دیشبمان راجع به مکتب شیکاگو و راه کم هزینه ی بورسیه گرفتن و دخترهای محل را ادامه بدهیم!

اما علیرغم همه ی این تفاسیر ،  همین کمیابی موجودی مثل من دلیل خوبی برای اینکه همینطور باقی بمانم  نیست؟!

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: جمعه 24 آبان 1387
ساعت: 09:54 ق.ظ


.:: spanglish ::.

.

آدام سندلر از اون تیپ آدمهاییه که بدم نمیاد باهاشون رفیق باشم. خاکی بودن کم نظیرش و لبخند ساده اش و نگاهی که گاهی به خنگی می زنه  و بازیی که با صداش می کنه نشون می ده که میشه پیشش احساس راحتی کرد. بازی شاهکارش توی فیلم reign over me هم نشون می ده که توی بازیگری خیلی حرفا واسه گفتن داره. اما اینکه سندلر رو پیش کشیدم واسه این بود که بگم من هرقدر از فیلم کازابلانکا و صحنه های آبکی عشقولانه اش و قیافه و شخصیت خودپسند همفری بوگارت و دودلی مضحک و دلیل تراشی احمقانه ی اون زنه   بدم میاد ,  و یا از ننر بازی اسکارلت و قیافه ی خانوم باز اشلی اعصابم خورد می شه ، همونقدر از اسپانگلیش و بازی ناب  پاز وگا و آدام و  تی لئونی لذت بردم. اصلا راستشو بخواین هر چی توی ذهنم می گردم صحنه ای به لطافت و جزئی نگری سکانسی که فلور و جان  توی آشپزخونه  نشسته بودن یا سکانس کنار اقیانوس , از هیچ فیلمی به یادم نمیاد.

توی سکانسهای عاشقونه لزومی به حرفهای آنچنانی و اسطوره ای و ادعاهای مسخره مث اینکه من تو رو هرگز فراموش نمی کنم و از این خزعبلات نیست. . لحظه های خندیدن ، اخم کردن , در هم رفتن صورت و نگاه کردنشون به قدری دقیق و عمیقا سرجای خودشه که میشه بعنوان الگوی صحنه های رمانتیک توی کلاسهای فیلم سازی تدریسش کرد. با این وجود ،‌ به نظرم یه کم آدام سندلر باید از خنگی چشماش کم می کرد. شاید هم نه. شاید یکی از مهمترین دلایلی که این دو سکانس رو اینقدر جذاب می کنه آدم عادی بودن هر دوی اوناست.


و اما پاز . از بازی هنرمندانش در نقش یه زن سنتی مکزیکی که بگذریم ،  به قول جان توی همین فیلم ، باید اونو توی دسته ی جداگانه ای از موجودات زنده طبقه بندی کرد، و نگاه کردن بهش حق مطلبو ادا نمی کنه.

+ نویسنده: نظر ها () تاریخ: شنبه 18 آبان 1387
ساعت: 11:01 ق.ظ